تبليغاتX
قصه های هزار و یک شب
انقدر فکر کردم که دیگه احساس کردم الانه کله ام منفجر بشه! کار امروز و دیروزم هم که نیست همیشه خدا همینطور بودم! در یک لحظه مثل کلید برق که لامپ رو خاموش و روشن می کنه یه دکمه خیالی براش ساختم، زدم و خاموشش کردم، شر خلاص، فعلاً بالاخونه تعطیل!

+ نوشته شده در  2008/1/27ساعت 0:19  توسط عسل  | 

مردد بودم که برم پیشش یا نه؟! حرف دلم و گوش کردم و رفتم، الانم خوشحالم که این کارو کردم.

آدم صبوری نیستم، هیچ وقت نبودم! البته به ندرت پیش اومده و میاد که تو یه موقعیتهایی که خودم اصلاً انتظارشو ندارم یه صبر و حوصله ای از خودم نشون میدم که اگه چیزی به اسم صبر ایوب وجود نداشت در عوضش صبر عسل معروف میشد! اینکه چطوری میشه اینطوری میشه هم نمی دونم والله!

منتها الان تو یه موقعیتی هستم که به شدت بی قراری می کنم اما هیچ چاره ای غیر از صبر کردن ندارم! تا من باشم آدم باشم نرمال باشم ادب بشم! مقصر هم خودم هستم که با وجود احمق نبودن گاهی اوقات کارهای به شدت احمقانه ازم سر می زنه حتی وقتی تو همون لحظه هم می دونم که این کاری که انجام میدم مزخرف و بی معنی و مسخره است بازم انجامش میدم بعد هم به حال الانم می افتم ولی درس خوبی گرفتم جریان همون کله درب داغون به سنگ خورده مه!

+ نوشته شده در  2008/1/13ساعت 23:32  توسط عسل 

همیشه خدا می دونستم باید دست از این منفی نگری هر از گاهی ام بردارم ولی برنداشته بودم تا اینکه تاثیراتشو تو این چند ماه اخیر دیدم اینکه چه چیزهای قشنگ و باارزشی رو می تونه خراب کنه! نمی دونم باید کله ام به این محکمی به سنگ می خورد تا آدم بشم؟!! شاید...

در ضمن انقدر دلم می خواد برم یه جای دور تو یه کلبه چوبی تو کوهستان با یه مشت بوم و رنگ و قلم مو... با چند تا کتاب... یه دفتر، چند تا خودکار... چند بسته سیگار...یه هفته، دو هفته... چهار هفته... نمی دونم بعد ولی دوباره برگردم با بومهای نقاشی شده، دفتر نوشته شده و کتابهای خونده شده البته این کارهارو اینجا هم می تونم و دارم انجام می دم اما تو کوهستان، تو یه کلبه چوبی... دور از همه چی، یه تنهایی و خلوت و... یه صفای دیگه داره! دوای خوبی واسه این کله به سنگ خورده درب داغون میشد!

+ نوشته شده در  2008/1/8ساعت 0:2  توسط عسل 

فیلم عروسی خواهر بزرگه ام که بنده در اون زمان ۱۰ ساله ام بود هزار بار بیشتر از یه فیلم کمدی من و به خنده می اندازه، اون روز که پیش این یکی خواهرم بودم هوس کردیم بعد از مدتها ببینیمش و یه دل سیر بخندیم به تیپ و قیافه و رقص همه و ... غذا خوردن من!(کباب رو قشنگ درسته می گیرم تو دستم ریز ریز می کنم بعد با قاشق می خورم، شاید نمی دونستم کاربرد چنگال چیه؟!)

خلاصه پیداش نکردیم و نظر خواهرم این بود که فیلم خونه منه! یه خورده پیش یادم افتاد نگاه انداختم پیش منم نبود منتها یه فیلم دیگه پیدا کردم مال حدوداً ۸-۹ سال پیش! وای وای امان مردم از خنده به اون تیپ مسخره ام! و چیزی که برام جالبه وقتی نگاه می کردم خودم برام غریبه بودم نمی دونم چطوری توضیحش بدم انگاری که یه آدم دیگه رو می دیدم خوشحال شدم به خاطر این همه تغییری که کردم البته نه فقط از نظر ظاهری بیشتر از نظر شخصیتی! نمی دونم چرا تو فیلم یه جورایی بچه و احمق به نظرم اومدم در مقایسه با الانم که ماشاالله کلی با تجربه و جا افتاده و پخته شدم  و خوشحال شدم از اینکه دیگه ۲۰-۲۱ ساله نیستم، والله تلقین نیست ولی نمی دونم چرا این همه از ۳۰ ساله بودنم خوشحالم همکارم حق داره می گه نرمال نیستم!

+ نوشته شده در  2008/1/7ساعت 1:8  توسط عسل  | 

ماشاالله هزار ماشاالله آدم گیج و حواس پرتی هستم، به خاطر عدم تمرکزم خیلی زود همه چی یادم میره، این میشل ( خواهرزاده ۹ ساله ام )  هم دست کمی از خودم نداره، برای نمونه پریروز زنگ زده:

من- هالو؟!

میشل- سلام خاله عسل

- سلام عزیز دلم

-می دونی من کی هستم؟!

- آره عزیزم تو عشق من میشلی

(با ذوق یه خنده ای می کنه)- من غذا خوردم!

(من تو دلم: مبارک باشه) ولی به زبون- چی خوردی قربونت برم؟!

اونم خطاب به مامانش: مامان من غذا چی خوردم؟!

من- !!!

+ نوشته شده در  2007/12/31ساعت 9:25  توسط عسل  | 

چند تا پست قبل بود که تصمیم گرفتم سعی خودمو برای ادامه وبلاگ نویسی بکنم، از اون روز هم ماشاالله هرروز یه پست از خودم دروکردم! اگه همین سعی رو تو درس خوندن داشتم فکر کنم الان یکی از پروفسورهای نام بدر کرده شده بودم!
اگه تو ورزش کردن داشتم، یکی از ورزشکارهای معروف!
اگه تو رقاصی داشتم، یکی از رقاصه های معروف!
اگه تو دزدی داشتم، یکی از دزدهای معروف!
اگه تو کتک کاری داشتم، یکی از بزن بهادرهای معروف!
اگه...
آهان تو نقاشی کردن هم دارم، شاید یه روز شدیم لئوناردو عسل وینچی معروف!


موهامو کوتاه نکردم، دلم نمیاد!
یه قول هم امروز به خودم دادم که از این به بعد هر مسئله ای حتی اگه یک درصد هم شخصی باشه به هیچکی نگمش حتی به شما دوست عزیز!

+ نوشته شده در  2007/12/30ساعت 0:10  توسط عسل  | 

آخه یکی نیست بیاد بگه آدم مسخره (منظورم خودمم!) تو که این روزها اعصاب درست و حسابی نداری یه چاخان واسه شب عید پاک جور می کردی تحویل ملت می دادی دست از سرت بردارن! خسته شدم از بس خلاصه وار گفتم چی شده، البته از خودم شاکی ام، لجم دراومده که اصلاً چرا دهنم و باز کردم تعریف کردم آخه به کسی چه ربطی داره من چی کار کردم یا چی هدیه گرفتم یا اینکه دلم شکست یا نشکست یا بهم خوش گذشت یا نگذشت... یه کلام می گفتی آره خیلی خوش گذشت هدیه هم چمی دونم توپ قلقلی گرفتی! می مردی؟! حالا بکش، نوش جونت!

یه ساعت پیش هم یکی دیگه از دوستهام زنگ زده مثلاً احوالپرسی! می پرسه چطور می گذره؟ می گم می گذره... گیر سه پیچ داده که یعنی چی می گذره؟! خوب می گذره بد می گذره؟همینطوری که نمی گذره آدم باید بگه چطوری می گذره و ... تا گفتم که آره استرس دارم حال ندارم! یا اباالفضل! هوار هوار که چرا بهش نگفتم دوست به چه دردی می خوره؟ زنگ می زدم سریع خودشو می رسوند به من، چرا هیچی رو براش تعریف نمی کنم؟ چرا فلان؟ چرا بهمان؟.... گفتم من حالم خوب نیست حالا تو هم زنگ زدی دعوا راه بندازی؟!!

انقدر خوشحالم که ۵ روز تعطیلم! به تلفن هیچکی ام جواب نخواهم داد، می خوام تو حال خودم باشم، همین!

آهان از یه ساعت پیش هم جنون گرفتم برم موهامو کوتاه کنم اگه تا فردا جنونم آروم نشه فردا شب با موهای کوتاه شده نشستم اینجا و تایپ می کنم! و احتمالاً دو روز بعدش هم یه پست می گذارم خودمو می کشم به فحش که چرا کوتاهش کردم!

+ نوشته شده در  2007/12/28ساعت 15:58  توسط عسل  | 

چند ساعت پیش جلوی تلوزیون نشسته بودم و نمی دونم چه چرتی پرتی نگاه می کردم یهویی یادم افتاد اینجا اصلاً ننوشتم که حدود یه ماه و نیمی هست که کار قبلی مو عوض کردم و یه کار جدید شروع کردم البته بی ربط به کار قبلی ام نیست و کار دومی هم که داشتم رو فعلاً نمی رم و از اونجایی که محیط کار جدیدم چندان شلوغ نیست و همکارهای خوبی هم دارم و شغل دومی هم در میون نیست دیگه یه کم حالشو می برم!

چند وقته اخیر یعنی شایدم چند ماه اخیر ( دو سه ماهی باشه، نمی دونم دقیقاً ) خیلی حواس پرت شدم (البته همیشه مشکل تمرکز کردن داشتم منتها چند وقته شدیدتر شده!) مشغول هر کاری که باشم فکرم هزار و یک جای دیگه است و در حین اینکه مثلاً با مشتری حرف می زنم تو کله ام ممکنه با دوستم دعوا کنم یا یکی رو نفله کنم یا دلم واسه یکی تنگ بشه یا نقشه حال کسی رو گرفتن و بکشم الی آخر! رو این حساب خیلی پیش میاد که به نظر چُلمن میام!(ولی واضح و مبرهن است که در اصل اینطور نیست! گفته باشم!) برای نمونه دیروز یه سوتی در وکردم که شاهکار بودهنوزم هی یادم میاد هر هر می خندم(حداقل یه سوژه واسه انبساط خاطرم تو این حال نه چندان روبراهم جور شد!) تعریف کردنی هم نیست فقط دیدنی بود!(حالا تو اون لحظه چه حرصی خوردم و چه فحشهای فارسی که دادم بماند!) امروز به همکارم گفتمش(برا اون می شد تعریفش کنم چون همونجاست و محیط و دیده و می شناسه، می تونسته تصور کنه!) خیلی خونسرد نگام می کنه می گه: خب من که می گم تو نرمال نیستی!

ماجراش هم یه چیزی تو این مایه ها بود که مثلاً یه کیسه ۵۰ کیلویی رو آسانسور کنار دستت باشه نبینی! زورتم نرسه ولی با جون کندن ۱۰ طبقه پله رو بکشی ببری اش بالا! تو راه هم خانمان و دودمان کسانی که اونجارو ساختن و آسانسور نزاشتن رو به باد بدی! بعد یهو چشمت بیافته به آسانسور!

+ نوشته شده در  2007/12/27ساعت 23:7  توسط عسل  | 

بله حدس پست قبلم درست بود و همینکه امروز صبح پامو گذاشتم سرکار، با جناب رئیسم شیفت داشتم و لباسهامو که عوض کردم رفتم دفتر سراغش اولین سوالش این بود که کریسمس هدیه چی گرفتم و ... گفتم روز خوبی نداشتم و دلم نمی خواد در موردش حرف بزنم یه آهان گفت و منم کارمو ادامه دادم و واسه اینکه حمل بر بی ادبی نشه ازش پرسیدم که اون کادو چی گرفته و بهش خوش گذشته؟! انگاری که منتظر سوالم بوده باشه شروع کرد دونه دونه کادوهاشو ور شمردن و تعریف کردن و ... منم تو دلم آه کشیدن!

خوشبختانه امروز زیاد شلوغ نبود، رئیسمم حوصله کار کردن نداشت از خدا خواسته زود تعطیل کردیم و اومدم خونه و تقریبا تمام روز رو اون تابلو صورت جزغاله کار کردم و یه کرم سفید کننده زدم رو صورتش بهتر شد

آرامشم و تقریباً هنوزم دارم ولی حالم خوش نیست!

+ نوشته شده در  2007/12/27ساعت 0:3  توسط عسل  | 

الان نسبتاً آروم شدم، غمگینم ولی آروم...

بعد از اون روز ... منظورم دیروزه! یکی از بدترین روزهای زندگیم بود، دلم شکست اونم... نمی دونم سر چی؟! تب و لرز و سردرد بدی گرفتم دیشب، همه اش هم به خاطر استرس و فشار روحی و ناراحتی

امروز هم بعد از یه دوش آب داغ رو مبل ولو موندم، چرت زدم و سردم شد و گرمم شد و تا یکی دو ساعت قبل که تبم افتاد و نرمال شدم

آرامشم هم فکر کنم به خاطر نبود انرژی باشه، نه نای گریه کردن دارم نه حال غصه خوردن و نه توان فکر کردن فقط دلم می خواد بخوابم یه خواب طولانی مثلا چهار پنج روز یه سره هووووم

فردا صبح باید برم سرکار، اولین سوال همکارها هم حتما این خواهد بود که شب عید پاک ( فکر کنم فارسی اش همین بشه!) که دیشب بود رو چطور گذروندم!!!

+ نوشته شده در  2007/12/25ساعت 23:37  توسط عسل  |