|
وقتی می خوام بنویسم و پست کنم همینطوری زل می مونم به صفحه سفید روبروم و دچار فراموشی می شم و اما...
اما وقتی کامپیوتر و خاموش می کنم، می رم تو رختخواب که بخوابم اوووه همینطور حرف و حدیث برای ۱۰ تا پست حمله میارن! نتیجه اینکه یه لپ تاپ لازم دارم که بتونم ببرمش تو رختخواب و از همونجا بنویسم چون صبح که پاشم دیگه یادم رفته دیشب چی به فکرم اومده و چی بوده و چی می خواستم بنویسم! |
||
|
انقدر فکر کردم که دیگه احساس کردم الانه کله ام منفجر بشه! کار امروز و دیروزم هم که نیست همیشه خدا همینطور بودم! در یک لحظه مثل کلید برق که لامپ رو خاموش و روشن می کنه یه دکمه خیالی براش ساختم، زدم و خاموشش کردم، شر خلاص، فعلاً بالاخونه تعطیل! |
||
|
امروز سرکارم یکی از مشتریها که خب مثل بقیه باهاش خوب برخورد کردم بعد از کلی زیر نظر گرفتنم وقتی پایین رفتم به یه کاری برسم اومد دنبالم و خودشو معرفی کرد و دست داد منم اومدم خیر سرم مودب باشم (هرچند حدس می زدم چی می خواد بگه منتها به روی خودم نیاوردم) دست دادم گفتم بفرمایید؟! حالا مگه دستمو ول می کنه اسممو پرسید تا گفتم سوال کرد ایرنی ام؟! پرسیدم از کجا فهمیدید فرمودند چون چشمهای خیلی خوشگلی دارم!(نتیجه اینکه ایرانی جماعت در فرنگستان نه به تروریست بودن وعقب مونده و شارلاتان بودن معروفه بلکه به چشم شهلا داشتن!)
اینکه مرتیکه پررو با اینکه بهش گفتم دوست پسر دارم ولی دست از سرم یا به عبارتی دست از دستم! بر نمی داشت بماند که حوصله تعریف کردنشو ندارم!
|
||
|
مردد بودم که برم پیشش یا نه؟! حرف دلم و گوش کردم و رفتم، الانم خوشحالم که این
کارو کردم.
آدم صبوری نیستم، هیچ وقت نبودم! البته به ندرت پیش اومده و میاد که تو یه موقعیتهایی که خودم اصلاً انتظارشو ندارم یه صبر و حوصله ای از خودم نشون میدم که اگه چیزی به اسم صبر ایوب وجود نداشت در عوضش صبر عسل معروف میشد! اینکه چطوری میشه اینطوری میشه هم نمی دونم والله! منتها الان تو یه موقعیتی هستم که به شدت بی قراری می کنم اما هیچ چاره ای غیر
از صبر کردن ندارم! تا من باشم آدم باشم نرمال باشم ادب بشم! مقصر هم خودم هستم که
با وجود احمق نبودن گاهی اوقات کارهای به شدت احمقانه ازم سر می زنه حتی وقتی تو
همون لحظه هم می دونم که این کاری که انجام میدم مزخرف و بی معنی و مسخره است بازم
انجامش میدم بعد هم به حال الانم می افتم ولی درس خوبی گرفتم جریان همون کله درب
داغون به سنگ خورده مه! |
||
|
+
نوشته شده در 2008/1/13ساعت 23:32 توسط عسل
|
||
|
نقاشی کشیدن با کار کردن جور درنمیاد! مگر اینکه حرفه و منبع درآمد آدم همین هنر
نقاشی باشه! منتها بنده نقاش نیستم ادعاشم ندارم بنابراین از این راه نمی تونم پول
در بیارم و درواقع واسه دل خودم و سرگرمی ام می کشم، من تا حالا یوگا انجام ندادم
ولی برام یه همچین حالتی داره بهم آرامش میده...
آهان ربطش به کار اینه که الان تو اتاق نشیمن رفتم یه سیگار بکشم بعد بیام بخوابم چشمم افتاد به دو تا از تابلوهام که رو دیوار زدم و تقریبا تموم شده ان ولی هنوز یه کم روشون می خوام کار کنم، همچین هوسش افتاد به جونم منتها یه نگاه به ساعت دیواری انداختم دیدم ۱۰ شب گذشته! از اونور هم فردا صبح ساعت ۵ باید بیدار شم حاضر شم برم سرکار! بنابراین اگه بخوام شروع به کار رو تابلوام کنم یهو دو سه ساعتی می گذره چون دیشب هم بدخواب شدم امشب هم درست نخوابم فردا جنازه ام باید بره سرکار، بی خیال شدم منتها اون حس و حالت و ایده و... که اون لحظه داشتم و ممکنه فردا یا پس فردا یا هفته دیگه نداشته باشم! (البته جوون بودم از این لات بازیها زیاد در می آوردم و الان هم هر از گاهی بی توجه به اینکه فردا کی باید برم سرکار میشم ولی الان برام سخت شده و سردرد لعنتی بدجور پدرم و در میاره وقتی درست نخوابیده باشم) الان می فهمم یکی از خواهرهام که رشته نقاشی درس خونده و به قولی این کاره است
وقتی می نالید که کار کردن با نقاش بودن جور در نمیاد(وقتی از راه نقاشی پول
درنیاری!) چقدر حق داشت و داره! |
||
|
همیشه خدا می دونستم باید دست از این منفی نگری هر از گاهی ام بردارم ولی
برنداشته بودم تا اینکه تاثیراتشو تو این چند ماه اخیر دیدم اینکه چه چیزهای قشنگ
و باارزشی رو می تونه خراب کنه! نمی دونم باید کله ام به این محکمی به سنگ می خورد
تا آدم بشم؟!! شاید...
در ضمن انقدر دلم می خواد برم یه جای دور تو یه کلبه چوبی تو کوهستان با یه مشت
بوم و رنگ و قلم مو... با چند تا کتاب... یه دفتر، چند تا خودکار... چند بسته
سیگار...یه هفته، دو هفته... چهار هفته... نمی دونم بعد ولی دوباره برگردم با
بومهای نقاشی شده، دفتر نوشته شده و کتابهای خونده شده البته این کارهارو اینجا هم
می تونم و دارم انجام می دم اما تو کوهستان، تو یه کلبه چوبی... دور از همه چی، یه
تنهایی و خلوت و... یه صفای دیگه داره! دوای خوبی واسه این کله به سنگ خورده درب
داغون میشد! |
||
|
+
نوشته شده در 2008/1/8ساعت 0:2 توسط عسل
|
||
|
فیلم عروسی خواهر بزرگه ام که بنده در اون زمان ۱۰ ساله ام بود هزار بار بیشتر
از یه فیلم کمدی من و به خنده می اندازه، اون روز که پیش این یکی خواهرم بودم هوس
کردیم بعد از مدتها ببینیمش و یه دل سیر بخندیم به تیپ و قیافه و رقص همه و ... غذا
خوردن من! خلاصه پیداش نکردیم و نظر خواهرم این بود که فیلم خونه منه! یه خورده پیش یادم
افتاد نگاه انداختم پیش منم نبود منتها یه فیلم دیگه پیدا کردم مال حدوداً ۸-۹ سال
پیش! وای وای امان مردم از خنده به اون تیپ مسخره ام! و چیزی که برام جالبه وقتی
نگاه می کردم خودم برام غریبه بودم نمی دونم چطوری توضیحش بدم انگاری که یه آدم
دیگه رو می دیدم خوشحال شدم به خاطر این همه تغییری که کردم البته نه فقط از نظر
ظاهری بیشتر از نظر شخصیتی! نمی دونم چرا تو فیلم یه جورایی بچه و احمق به نظرم
اومدم در مقایسه با الانم که ماشاالله کلی با تجربه و جا افتاده و پخته شدم |
||
|
ماشاالله هزار ماشاالله آدم گیج و حواس پرتی هستم، به خاطر عدم تمرکزم خیلی زود
همه چی یادم میره، این میشل ( خواهرزاده ۹ ساله ام ) هم دست کمی از خودم نداره،
برای نمونه پریروز زنگ زده:
من- هالو؟! میشل- سلام خاله عسل - سلام عزیز دلم -می دونی من کی هستم؟! - آره عزیزم تو عشق من میشلی (با ذوق یه خنده ای می کنه)- من غذا خوردم! (من تو دلم: مبارک باشه اونم خطاب به مامانش: مامان من غذا چی خوردم؟! من- !!! |
||
|
چند تا پست قبل بود که تصمیم گرفتم سعی خودمو برای ادامه وبلاگ نویسی بکنم، از
اون روز هم ماشاالله هرروز یه پست از خودم دروکردم! اگه همین سعی رو تو درس خوندن
داشتم فکر کنم الان یکی از پروفسورهای نام بدر کرده شده بودم! اگه تو ورزش کردن داشتم، یکی از ورزشکارهای معروف! اگه تو رقاصی داشتم، یکی از رقاصه های معروف! اگه تو دزدی داشتم، یکی از دزدهای معروف! اگه تو کتک کاری داشتم، یکی از بزن بهادرهای معروف! اگه... آهان تو نقاشی کردن هم دارم، شاید یه روز شدیم لئوناردو عسل وینچی معروف!
|
||
|
آخه یکی نیست بیاد بگه آدم مسخره (منظورم خودمم!) تو که این روزها اعصاب درست و
حسابی نداری یه چاخان واسه شب عید پاک جور می کردی تحویل ملت می دادی دست از سرت
بردارن! خسته شدم از بس خلاصه وار گفتم چی شده، البته از خودم شاکی ام، لجم دراومده
که اصلاً چرا دهنم و باز کردم تعریف کردم آخه به کسی چه ربطی داره من چی کار کردم
یا چی هدیه گرفتم یا اینکه دلم شکست یا نشکست یا بهم خوش گذشت یا نگذشت... یه کلام
می گفتی آره خیلی خوش گذشت هدیه هم چمی دونم توپ قلقلی گرفتی! می مردی؟! حالا بکش،
نوش جونت!
یه ساعت پیش هم یکی دیگه از دوستهام زنگ زده مثلاً احوالپرسی! می پرسه چطور می گذره؟ می گم می گذره... گیر سه پیچ داده که یعنی چی می گذره؟! خوب می گذره بد می گذره؟همینطوری که نمی گذره آدم باید بگه چطوری می گذره و ... تا گفتم که آره استرس دارم حال ندارم! یا اباالفضل! هوار هوار که چرا بهش نگفتم دوست به چه دردی می خوره؟ زنگ می زدم سریع خودشو می رسوند به من، چرا هیچی رو براش تعریف نمی کنم؟ چرا فلان؟ چرا بهمان؟.... گفتم من حالم خوب نیست حالا تو هم زنگ زدی دعوا راه بندازی؟!! انقدر خوشحالم که ۵ روز تعطیلم! به تلفن هیچکی ام جواب نخواهم داد، می خوام تو حال خودم باشم، همین! آهان از یه ساعت پیش هم جنون گرفتم برم موهامو کوتاه کنم اگه تا فردا جنونم آروم
نشه فردا شب با موهای کوتاه شده نشستم اینجا و تایپ می کنم! و احتمالاً دو روز بعدش
هم یه پست می گذارم خودمو می کشم به فحش که چرا کوتاهش کردم! |
||